یاد شهدا و حجاب

این سایت شامل مطالبی در مورد (شهدا، حجاب، وصیت نامه، امامان و غیره می باشد.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ یاد شهدا و حجاب خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

زبان کودکی

حضرت رسول ( ص ) نسبت به کودکان بسیار مهربان بود و با ایشان رفتاری خوشایند داشت . کودکان مدینه دیده بودند که حسن و حسین ( ع ) عزیزان پیامبر ( ص ) بر دوش او سوار می شوند و گاه پیغمبر ( ص ) ایشان را بر پشت خود سوار می کند .

یک روز که پیامبر ( ص ) در وقت نماز از خانه بیرون آمده و عازم مسجد بود دو تا از کودکان که در کوچه بازی می کردند جلوی آن حضرت را گرفتند و گفتند : « برای حسن وحسین خم می شوی و آنها را پشت خود سوار می کنی آیا می شود ما را هم بر پشت خود سوار کنی ؟ مگر ما پیش شما عزیز نیستیم ! »

پیغمبر ( ص ) گفت : « بله شما هم عزیز هستید ، ولی حالا دارم می روم مسجد برای نماز و دیر می شود ، باشد برای وقت دیگر . »

حضرت رسول ( ص ) نسبت به کودکان بسیار مهربان بود و با ایشان رفتاری خوشایند داشت . کودکان مدینه دیده بودند که حسن و حسین ( ع ) عزیزان پیامبر ( ص ) بر دوش او سوار می شوند و گاه پیغمبر ( ص ) ایشان را بر پشت خود سوار می کند .

یک روز که پیامبر ( ص ) در وقت نماز از خانه بیرون آمده و عازم مسجد بود دو تا از کودکان که در کوچه بازی می کردند جلوی آن حضرت را گرفتند و گفتند : « برای حسن وحسین خم می شوی و آنها را پشت خود سوار می کنی آیا می شود ما را هم بر پشت خود سوار کنی ؟ مگر ما پیش شما عزیز نیستیم ! »

پیغمبر ( ص ) گفت : « بله شما هم عزیز هستید ، ولی حالا دارم می روم مسجد برای نماز و دیر می شود ، باشد برای وقت دیگر . »

بچه ها گفتند : « ما همین حالا می خواهیم . »

و حضرت با ایشان به مهربانی صحبت می کرد تا ایشان را راضی کند که از سواری صرف نظر کنند ولی آنها گوش نمی کردند .

اصحاب در مسجد منتظر بودند . بلال به جستجوی پیامبر ( ص ) آمد و آن حضرت را در این حال دید . خواست کودکان را براند ، ولی پیغمبر ( ص ) نگذاشت و بلال را به خانه فرستاد و گفت : « گردوی تازه داشتیم ، برو و هر چه باقی مانده بیاور ! »

وقتی بلال رفت ، پیغمبر ( ص ) به کودکان گفت : « بیائید با هم یک معامله بکنیم ! فرض کنیم که من شتر هستم ولی سواری نمی دهم و شما می خواهید شترتان را بفروشید ، آیا حاضرید که من خود را از شما بخرم و عوضش گردو بدهم و من دنبال کارم بروم ؟ »

بچه ها گفتند : « این ، بد نیست و معاملۀ خوبی است . »

در همین وقت بلال با هشت تا گردو رسید . پیغمبر ( ص ) گردوها را به کودکان داد و پرسید : « حالا معاملۀ ما تمام است ؟ »

بچه ها که از دیدن گردوهای تازه خوشحال شده بودند ، گفتند : « تمام است ای پیامبر خدا ! ».

آن وقت حضرت به مسجد آمد و لبخندزنان به اصحاب فرمود : « برادرم حضرت یوسف را برادرانش به چند درهم فروختند ولی بچه های مدینه مرا به چند دانه گردو ! » .


موضوعات: حضرت محمد (ص),,

برچسب ها: زبان کودکی , به یاد شهدا و حجاب ,

[ بازدید : 98 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 15 خرداد 1394 ] 12:46 ] [ نویسنده (2) ]

[ ]

مطالب مرتبط

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب نظافت منزل در تهران پیش بینی نتایج فوتبال خرید ملک در ترکیه انجام پروژه متلب میهن ام پی تری بازی حکم نقاشی ساختمان آپلود عکس نمایندگی پنل پیامک بانک مشاغل شیراز پزشکان متخصص شیراز بازی انفجار
بستن تبلیغات [X]