یاد شهدا و حجاب

این سایت شامل مطالبی در مورد (شهدا، حجاب، وصیت نامه، امامان و غیره می باشد.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ یاد شهدا و حجاب خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

ادب در دوران کودکی

قصّه های معصوم اول

حضرت محمد مصطفی ( ص )

سال فیل سالی است که ابرهه با فیل سواران به شهر مکه لشکر کشید و لشکرش با سنگباران ابابیل نابود شد . چون این واقعه نمونه ای از شگفتی و اعجاز بود ، مردم عربستان پس از آن ، حسابِ سالشماری گذشته را کنار گذاشتند و آن سال را عام الفیل نامیدند و سر آغاز تاریخ جدید شمردند .

سال هشتم « عام الفیل » بود ، یعنی چهل و پنج سال پیش از شروع تاریخ هجری . نزدیک ایام حج بود .

صبح آن روز نزدیک دیوار کعبه حصیری گسترده بودند . عبدالمطلب – بزرگ قریش و خاندان هاشم – در گوشه ای از آن بساط بر مسند ریاست نشسته بود و سران قبیله در حضور او جلسۀ سازمان « رَفاده » را تشکیل داده بودند .

ادارۀ مکه در ایام حج کار دشواری بود . شهر مکه علاوه بر یک مجلس شورا به نام « دارالندوه » ، دارای نه سازمان بزرگ بود . هر یک از این سازمان ها قسمتی از کارهای شهر را انجام می داد . مسئولیت دو تا از این سازمانها به نام « رفاده » و « سِقایه » با عبدالمطلب بود .

قصّه های معصوم اول

حضرت محمد مصطفی ( ص )

سال فیل سالی است که ابرهه با فیل سواران به شهر مکه لشکر کشید و لشکرش با سنگباران ابابیل نابود شد . چون این واقعه نمونه ای از شگفتی و اعجاز بود ، مردم عربستان پس از آن ، حسابِ سالشماری گذشته را کنار گذاشتند و آن سال را عام الفیل نامیدند و سر آغاز تاریخ جدید شمردند .

سال هشتم « عام الفیل » بود ، یعنی چهل و پنج سال پیش از شروع تاریخ هجری . نزدیک ایام حج بود .

صبح آن روز نزدیک دیوار کعبه حصیری گسترده بودند . عبدالمطلب – بزرگ قریش و خاندان هاشم – در گوشه ای از آن بساط بر مسند ریاست نشسته بود و سران قبیله در حضور او جلسۀ سازمان « رَفاده » را تشکیل داده بودند .

ادارۀ مکه در ایام حج کار دشواری بود . شهر مکه علاوه بر یک مجلس شورا به نام « دارالندوه » ، دارای نه سازمان بزرگ بود . هر یک از این سازمان ها قسمتی از کارهای شهر را انجام می داد . مسئولیت دو تا از این سازمانها به نام « رفاده » و « سِقایه » با عبدالمطلب بود .

« رفاده » مهماندار حج گزاران بود . هر کس از هر جه به زیارت کعبه می آمد ، مهمان سازمان رفاده بود . توانگران مکه به این سازمان کمک هائی می کردند و مسافران مواد غذائی خود را از این سازمان به طور رایگان دریافت می کردند . مردم مکه – قریش و بنی هاشم – زیارت کنندگان کعبه را مهمان‎های خدا ، مهمان‎های کعبه و مهمان‏های شهرشان می دانستند و در این مهمانی تا می توانستند مهمان دوستی و سخاوت خود را نشان می دادند .

این کار چند فایده داشت : یکی اینکه مردم بیشتری را به زیارت کعبه تشویق می کرد . دیگر اینکه چون مهمان نوازی و سخاوت مایۀ افتخار بود ، سرشناسان بوسیلۀ این مهمان داری ، آبروی بیشتری به شهر و قوم و قبیلۀ خود می بخشیدند . جلب دوستی مردم هم خیلی با ارزش بود ، زیرا ثروتمندان مکه با مردم صحرا هم کار داشتند . آنها رفت و آمد کاروانهای تجاری اهل مکه را از دستبرد راهزنان حفظ می کردند .

« سقایه » هم سازمان جداگانه ای بود که برای زیارت کنندگان آب تهیه می کرد . سرزمین مکه همواره گرم و خشک و بی حاصل بوده و آبی جز آب چند چاه نداشته است ، بدلیل نبودن چشمه و رودخانه ، آب رسانی برای مصرف روزهای حج کار مشکلی بود . این بود که سازمان سقایه از مدتی پیش از ایام حج ، از چاه های اطراف آب می کشید و در آب انبارها ذخیره می کرد .

همانطور که گفتیم مسافران و زائران خانۀ خدا برای غذا و آب پولی نمی پرداختند و تمام احتیاجات بصورت رایگان تحویل مسافران می گردید .

طبیعی است که این کارها مخارج زیادی داشت و بودجۀ هنگفتی می خواست . هیچ کس به تنهایی نمی توانست برای ده ها نفر نان و آب فراهم کند ، و معلوم است که هر کاری را یک نفر به تنهایی نمی تواند انجام دهد ، ولی مردم با کمک یکدیگر می توانند . از زمان فرمانروائی « قصی » - پدربزرگ عبدالمطلب – عهد و پیمانی بسته شده بود که بر اساس آن بزرگان و سران قبائل هر یک به نسبت توانائی و توانگری خود هر سال می بایست چیزی می پرداختند . نوعی مالیات یا اعانه که پرداخت آن مایۀ شرف و افتخار ایشان بود .

این مبالغ به زور گرفته نمی شد ، ولی کسی هم نمی توانست از زیر بار آن شانه خالی کند . پول یا جنس فرقی نداشت . یکی شتر می داد ، یکی پول ، یکی گندم یا میوه یا هر چه بیشتر داشت . بیشتر توانگران مکه تاجر بودند که یا همراه کاروان به شام و یمن می رفتند و جنس می بردند و می آوردند ، یا در مکه – که مرکز رفت و آمد راه دور و دراز عربستان بود – خرید و فروش می کردند ؛ بعضی هم در آبادی‎های دورتر ، باغی ، مزرعه ای یا نخلستانی داشتند . بعضی از کسانی که تعهد پرداخت این اعانه را داشتند ، بیشتر هم می پرداختند ولی گویا همیشه در میان یک جمع متهد کسانی هم پیدا می شوند که در ادای وظیفه سهل انگاری می کنند .

یکی از کسانی که آن سال سهمیۀ خود را هنوز نپرداخته بود « حفص بن مره » بود . اتفاقاً این مرد درآمد فراوانی داشت و آدم سرشناسی هم بود . صد شتر داشت که در قافله‎های بازرگانی کار می کردند . علاوه بر آن در طائف – هشت فرسخی مکه – مزرعه ای داشت که محصول فراوان می داد . معلوم نبود عذرش چیست که سهمیۀ خود را نمی پرداخت . به بد حسابی معروف بود و هر که پیش او می رفت ، با جواب سر بالا بر می گشت .

روزی عبدالمطلب و همکاران به حساب‏ها رسیدگی می کردند ، ناگهان به نام حفص رسیدند .

عبدالمطلب گفت : « این حفص باید پنج شتر و صد من گندم یا جو می داده ، چرا تا کنون هیچ کس به او یادآوری نکرده است ؟! »

دفترداران گفتند : « یادآوری کرده ایم ، چندبار هم به او گفته ایم ولی چیزی نمی دهد . »

عبدالمطلب گفت : « خوب ! یک بار دیگر هم امروز به او یادآوری می کنیم . »

گفتند : « فایده ندارد ! این طور که معلوم است این آدم نم پس نمی دهد ! »

عبدالمطلب فکری کرد و به محمد ( ص ) که آن روز یتیم هشت سالۀ عبدالله بود و آنجا نشسته بود و به حرف‎های پدربزرگ گوش می داد ، نگاهی کرد و گفت : « محمد جان ! خانۀ حفص را می شناسی ؟ »

محمد ( ص ) جواب داد : « بله پدربزرگ ! »

عبدالمطلب گفت : « دلم می خواهد بروی و ببینی حرف و حساب این آدم چیست ؟ اگر نمی خواهد سهم خود را بدهد ، بگوید تا نامش را از این فهرست خط بزنیم ! و اگر تعهد خود را قبول دارد پس چرا آن را انجام نمی دهد ؟ دیگر سفارشی ندارم ! »

محمد ( ص ) از جا برخاست و گفت : « انشاءالله دست خالی بر نمی گردم . »

عبدالمطلب گفت : « محمد جان ! عامر را هم همراهت می فرستم که اگر حفص خواست شترها و اجناس را بدهد او برای گرفتن و آوردن آنها به تو کمک کند . من همینجا منتظر هستم تا برگردید . »

یک نفر گفت : « آقا ! فایده ندارد ! آدم های بزرگ رفته اند و دست خالی برگشته اند . حفص بارها فرستاده ها را تهدید کرده است که اگر یک بار دیگر این طرف ها بیائید ، با من طرف هستید حالا شما یک بچه می فرستید ؟ »

عبدالمطلب گفت : « صبر کنید ببینیم چه می شود ! »

محمد خردسال به راه افتاد ، عامر هم به دنبال او رفت . ساعتی بعد خادم های مجلس خبر دادند که محمد ( ص ) دارد می آید و حفص هم با شش شتر به دنبال او در حرکت است . حاضران از جا برخاسته و گردن کشیدند تا صحنه را تماشا کنند . محمد ( ص ) با حفص گرم گفتگو بود و از دنبال آنها عامر با شترها می آمد . وقتی حفص به نزدیک جمع رسید ادای احترام کرد و با سلام و احوال‏پرسی با عبدالمطلب دست داد و از تاخیر در ادای وظیفه عذرخواهی کرد و گفت : « حالا به جای پنج شتر که تعهد کرده بودم شش شتر می دهم . آن هم به خاطر این بچه که با رفتار خوب خود مرا شرمنده نمود . »

حاضران با حالت تعجب ، به حفص و محمد ( ص ) نگاه می کردند و از خود سوال می کردند که محمد ( ص ) با او چه رفتاری داشته که حفص این‏قدر مودبانه با عبدالمطلب سخن می گوید و این‏قدر سریع سهم خود را آورده است .

عبدالمطلب گفت : « حفص ! خدا به تو جزای خیر دهد ولی بگو بدانم چرا تاخیر کرده بودی ؟ بعضی از دوستان می گفتند که با فرستاده‏های قبلی بدرفتاری کرده‏ای و حتی آنها را تهدید نموده‏ای که هر کس اینجا بیاید دشنام داده و سرش را خواهم شکست . »

حفص گفت : « بله ! من به آنها گفتم که سرشان را می شکنم یا دشنام می دهم ولی واقعا من چنین آدمی نیستم ! آنها بودند که مرا عصبانی می کردند و من مجبور می‏شدم چنین برخوردی بکنم . حتی تصمیم داشتم یک روز اینجا بیایم و شکایت آنها را پیش شما بکنم ولی امروز کسی را فرستادی که درس بزرگی از او گرفتم . به جان خودم ! من در عمر خود اخلاقی به خوبیِ اخلاق محمد ( ص ) در هیچ کس ندیده ام . »

عبدالمطلب گفت : « بیشتر تعریف کن ببینیم چه شده ؟ »

حفص گفت : « قبلاً سه نفر برای گرفتن سهمیه به خانۀ من آمدند . حفید ، ناعم و سامی . اول حفید آمد و در حضور زن و بچه ام فریاد کشید و گفت : ای آدم بدحساب چرا به قولت وفا نمی کنی ؟ چرا شترهایت را نمی آوری ؟ من هم عصبانی شدم و به خادم های خانه ام دستور دادم او را از خانه بیرون بیاندازند .

اما ناعم ! او بدون اجازه وارد خانه ام شد و شترم را گرفته بود و می خواست با خود ببرد .

پرسیدم : چه می کنی ؟

گفت : حق سازمان رفاده را می برم .

گفتم : این کاری که تو می کنی دزدی است ! این چه رفتاری است ؟ آیا عبدالمطلب گفته است این کار را انجام دهی ؟ ناسلامتی من صاحب این خانه هستم و این شتر ، مرکب من است . تو حق نداری این کار را انجام بدهی ، لذا عصبانی شدم و او را هم از خانه ام بیرون کردم .

و اما سامی ! او قدری بهتر بود ؛ با وجود این از من نپرسید که چرا ادای وظیفه نکرده ام ، می خواستم برایش توضیح بدهم اما به حرف من گوش نمی داد و میان حرف من حرف می زد . به او گفتم : می دانی چیست ؟ تا تو را هم مانند حفید و ناعم از خانه بیرون نیانداخته ام از پیش چشمم دور شو . اینها مرا عصبانی کردند . قبول کنید که رفتار آنها با من بد بوده است .

اما محمد ( ص ) ! با اینکه بچه است ابتدا در زد و از بیرون خانه سلام کرد و اجازۀ ورود خواست .

گفتم : کیستی ؟

گفت : مهمان هستم ، آیا اجازه می دهید وارد خانه شوم ؟

گفتم : قدم مهمان بر چشم من ، بفرمائید . در حالیکه تبسم بر لب داشت وارد شد و با ادب شروع کرد به سلام و احوالپرسی .

گفتم : چه عجب محمد جان ! به خانۀ ما آمده ای ؟

پاسخ داد : برای دو کار خدمتتان رسیده ام ، اول احوال پرسی از شما و دوم کاری داشتم که باید خصوصی به شما بگویم .

من هم خادمان و اهل خانه را از اتاقی که نشسته بودیم بیرون کردم و گفتم مرا با محمد ( ص ) تنها بگذارید . وقتی همه رفتند ، گفتم : حالا بگو کارت چیست ؟

آنوقت خیلی مودبانه و با شرم و حیائی که بر چهره داشت ، گفت : از طرف پدربزرگم – عبدالمطلب – پیغامی برایتان آورده ام . پدربزرگم به شما سلام رساند و گفت : ایام حج نزدیک است ، خرج و هزینۀ زائران زیاد است و موجودی کم ، اگر صلاح می دانید و مشکلی ندارید سهمیۀ خودتان را بپردازید و اگر هم عذری هست بفرمائید تا به پدربزرگم جواب شما را برسانم.

گفتم : عذری ندارم . همین جا بایست تا سهمیه را حاضر کنم .

آری عبدالمطلب ! این محمد عزیز با وجود اینکه بچه بود ولی مانند یک آدم بزرگوار و فهمیده با من رفتار کرد . تمام حرف‏های مرا خوب گوش کرد و بین حرف من حرفی نزد ، آنوقت سهمیه را آوردم و گفتم : محمد جان ! این هم سهم من . آیا تنها می توانی ببری ؟

پاسخ داد : نه ! ولی عامر با من آمده است تا به من کمک کند . ضمناً یک پیشنهادی دارم . اگر کاری ندارید و زحمت نمی شود ، خودتان هم همراه ما بیائید تا آبروی شما محفوظ بماند و سوء تفاهم هائی را که ایجاد شده خودتان برطرف نمائید . روی این حساب خودم هم آمدم تا سهمیه ام را به شما تحویل دهم و علت تاخیر در ادای وظیفه را برایتان ذکر کنم . »

روی لبهای عبدالمطلب از شادی و خرسندی گل لبخندی شکفت و گفت : « بله ، ما اینها را می دانیم . محمد در میان ما یگانه است . این بچه از همان دوران طفولیت کارهایش مانند بزرگان بوده است . خدا محمد را نگه دارد و به شما هم برکت بدهد . ممنونم حفص ! ممنونم ! »

موضوعات: حضرت محمد (ص),

برچسب ها: ادب در دوران کودکی , به یاد شهدا و حجاب ,

[ بازدید : 165 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] 16:51 ] [ نویسنده (2) ]

[ ]

مطالب مرتبط

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب نظافت منزل در تهران پیش بینی نتایج فوتبال خرید ملک در ترکیه انجام پروژه متلب میهن ام پی تری بازی حکم نقاشی ساختمان آپلود عکس نمایندگی پنل پیامک بانک مشاغل شیراز پزشکان متخصص شیراز بازی انفجار
بستن تبلیغات [X]